قهرمان ميرزا عين السلطنه
2654
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
معنى مىدهد . حضرت و الا گفت يعنى شاه بوده و حالا به حمايت او رفته . كسى هتك احترام نكند و او را صدمه نزند . اذيت نكند ، بد نگويد و بد ننويسد . آقا باز درهم شد ، مىگفت آخر سلطنت . حضرت و الا فرمود اصل تلگراف شاه را بايد ديد و بعد جواب آن را ، آن وقت صحبت شارژدفر را ، اين طور مطلب معلوم نمىشود و از اين فرمايشات شما و لغتها كه مىگوئيد چيزى دستگير نمىشود . صحبت تمام [ شد ] و به اطاق خود آمديم . ناهار شاه حضرت و الا فرمودند پريروز خندهء زيادى كردم . شاه آمد . ناهار هم نداشت . از اينجا ناهار ما را بردند . با ماست و خيار و غيره قدرى گذشت . سه نفر از صاحب منصبان سوار خواجه وند كه در پول « 1 » مىنشينند و با سپهدار ضديت دارند غرق آهن و پولاد . آن وقت از شجاعت و رشادت خود در جنگ شهر بقدرى حكايت كردند كه حساب نداشت . سر هر كس از سنگر بيرون آمد زديم . دروازه را چطور نگاه داشتيم . من چهار نفر پىدرپى كشتم . آن وقت رحمم آمد باز بكشم . اگر پلكنيك جنگ كرده بود ما همه را تمام كرده بوديم . آقا هم خيلى از زحمات و شجاعت آنها تعريف و تصديق كرد . ناهار هم از پيش خودش براى آنها داد خوردند و رفتند خستگى گرفته راحت كنند . قليان بعد از ناهار از اطاق بيرون نرفته بود . ديديم آن سه نفر پيرمرد لوت عريان وارد اطاق شدند به لهجهء مازندرانى بناى تظلم را گذاشتند كه از اينجا رفتيم بيرون نرسيده به تجريش چند نفر از دوهچيها ما را گرفته لخت كردند . من بقدرى خنده كردم كه نزديك بود هلاك شوم . آن همه اظهار رشادت و تعريف نيم ساعت نكشيده لخت و عريان شدند . مىفرمودند صبح كه مىخواستم حمام بروم شاهزاده مشدى و پسر اعتماد الملك نزد من نشسته بودند . . . توپ پنبهاى حضرت و الا خوابيد من با بالا خان رفتيم سراغ همشيرهء شاهزاده آقا . باز بالا خان صحبت مىكرد كه قزاق از شهر آمد كه بيرون جنگ كرديم . سپهدار و همه گرفته شدند . اينها فرار كرده شهر آمدند . آقا بسيار خوشحال شد و پنج تومان انعام داد . ساعتى گذشت خبر آوردند سپهدار شهر وارد شد . باز مىگفت به همه معلوم شده كه قزاق جنگ نكرد و توپها را متفرق به خانههاى مردم خالى كرد . حتى مىگويند اغلب پنبهاى و بىگلوله بوده . سردار ارشد هم كه از سمت دوشان تپه رفته بود سربازها بناى غارت را گذاشتند ،
--> ( 1 ) - پول - قصبهاى از دهستان زانوس رستاق شهرستان نوشهر مسكن ايل خواجهوند ( مسعود سالور )